تبليغاتX
رانــــــــــــــــــــده شـــــــــــده

رانــــــــــــــــــــده شـــــــــــده

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:49 توسط سید مصطفی شجاعی| |

نیامــــدی و سالها نــــظر به جـــــاده دوختم

بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم



نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:46 توسط سید مصطفی شجاعی| |


از میان کسانیکه برای دعای باران به تپه ها می روند فقط کسانی با خود چتر می برند که به دعای خود ایمان دارند....

و از میان تمام مردم فقط دخترکی با خود چتر آورده بود....


نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:44 توسط سید مصطفی شجاعی| |

تــــصور های باطــــل نقش زد آینده ما را

به تصویری مجازی خط کشید آیینه ما را

رفاقت ها محبت ها چرا زیبا سرابی بود
گذشته لحظه های عشق ما آشفته خوابی بود

غرورم را لباست می کنم باز التماست می کنم

تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می کنم جانم فدایت می کنم

من را میازار

شکستن های قلب پر غرورم

تحمل کردن کوه صبورم

شمردن های تکرار شب و روز

غم شب تلخی و تنهایی ام روش

برای آن دو چشم کهربایی

که آتش زد مرا با بی وفایی

برای بوسه هنگام دیدار

وداع تلخمان با چشم غم دار

شکسته قلب من بشکستی و از من نپرسیدیپ

تب سوزنده آهم دیدی وهرگز نترسیدی

هنوزم آسمانم را فقط تنها تو خورشیدی

کشانیدی به ویرانی مرا از هم تو پاشیدی

غرورم را لباست می کنم باز التماست می کنم

تا وقت دیدار

دو چشمم فرش پایت می کنم جانم فدایت می کنم

من را میازار

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:21 توسط سید مصطفی شجاعی| |

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تاعاشقان به بوی نسیمش دهند جان
 بگشود نافه ای و در آرزو ببســــت
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
 این نقش هانگرکه چه خوش درکدوببست
یارب چه غمزه کرد صراحی که خون غم
با نعره های قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
 بر اهل وجد و حال در های و هو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست

احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:24 توسط سید مصطفی شجاعی| |

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:10 توسط سید مصطفی شجاعی| |


وای از غرور تازه به دوران رسیده ای........

آهای دخترک سنگ دل

که غرور و تکبر تمام وجودت رو دربر گرفته

هرچی التماس کردم گریه کردم گفتم بدون تو میمیرم......

...با مغروریت سرتو گرفتی بالا و گفتی هیچ راهی نداره......



چشاتو بستی و نگفتی بدون من میمیره

اگه کنارش نمونم دنیاش رنگ غم میگیره

حالا بدون تو دیگه بارون رو دوست ندارم

تو کوچه وایسادن زیر ناودون رو دوست ندارم




نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:25 توسط سید مصطفی شجاعی| |

شهادت مولای متقیان علی (ع) تسلیت باد.

جانم به فدای غربتت علی جان که بعد از یاس کبودت جز چاه هیچ همدمی نداشتی....




نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط سید مصطفی شجاعی| |

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:41 توسط سید مصطفی شجاعی| |



گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهي تمام حادثه از دست مي رود
گاهي همان کسي که دم از عقل مي زند
در راه هوشياري خود مست مي رود
گاهي غريبه اي که به سختي به دل نشست
وقتي که قلب خون شده بشکست مي رود
اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است مي رود
گاهي کسي نشسته که غوغا به پا کند
وقتي غبار معرکه بنشست مي رود
اينجا يکي براي خودش حکم مي دهد

آن ديگري هميشه به پيوست مي رود

واي از غرور تازه به دوران رسيده اي

وقتي ميان طايفه اي پست مي رود
هر چند مضحک است و پر از خنده هاي تلخ
بر ماهر آنچه لايقمان هست مي رود
اين لحظه ها که قيمت قد کمان ماست
تيريست بي نشانه که از شصت مي رود
بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند

اما مسير جاده به بن بست مي رود

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:4 توسط سید مصطفی شجاعی| |